تبیین: خیلی وقت است از نوشتن و دنیایش دورم. چندروزی است دنبال دلیل اش بودم تا که امروز به این نوشته ی کهنه رسیدم.
برای مرد مرده کمی درد، زندگی است
من مرده ام ؛ من مرگ خویش را نه یکبار و نه چند بار، که بارها به تماشا نشسته ام و بارها با دستان خودم نعشم را در جیب هایم دفن کرده ام ، که بارها روحم را در دلم به دل خاک سپرده ام و تنهای تنها برایش مویه سر داده ام . درست مثل مادر، وقتی که کودک بودم و مادرش مرد. اما منٍ مرده این روزها حالی به حالی ام. منی که پول نمی خواهد و سال هاست که تلاش کرده ام سربه زیر باشم و شده ام این وای به حال روزهایی که سربلند باشم.
دلم لک زده برای چند لحظه خودم بودن؛کلاهم را برمی دارند چرا که مردم شهرم با آن غریبه اند وتصمیم گیرانش هم از آن هراس دارند و مطمئن اند با آن، کلاهم پس معرکه است.
دلم دیوانگی می خواهد؛ فریاد زدن سر فلان مدیر دزد پدر سوخته که با بوق بودن مشتی پدر سوخته ی دیگر به این جا رسیده و اذعان دارد که نوکر بالا دستش هست و مردمی که فکر خودشان نیستند نباید یرای شان کاری بکنی.دلم می خواهد هر کسی که میزش را دوست دارد برسرش خرابش کنم تا دیگر جز کنار مردم بودن جایی نداشته باشد ولی مدام تهدید و سرزنش می شوم که بلا نزدیک است. چرت نگاری را انتخاب کردم تا بتوانم درد دل مردمم را به بالا دست ها برسانم اما هر وقت از مردم دم می زنم انگم می زنند که دل درد داری و یا سرت درد می کند برای مردم آزاری . دلم از دیوار راست بالا کشیدن می خواهد،از ته دل خندیدن و فریاد کشیدن و هوار کردن. عجیب اعتماد دارم به خودم که می توانم از هر آتشی بگذرم اما افسوس در سالی که گذشت از نوشتن هم برای خود آتش ساخته بودم و از سوختنش حسابی صورتم گل انداخت و حسابی هراس برم داشت از این که نکند دوباره فلان مدیر نوشته هایم را به دست این و آن برساند مجبور به خودسانسوری چندباره شدم. دلم می خواست جانم را می گرفتند اما می گذاشتند نوشته هایم و نوشته هایی از دیگران که دوست شان داشتم سانسور نشوند. خودسانسوری مرگ من است. این بار نه به دست خودم و نه در جیب و نه در دل بلکه با دست دیگران اما با قلم خودم دارم می زنند. دوستانم همه دشمنم هستند وقتی که قلم می زنم و یا لب به سخن وا می کنم. کودک تر که بودم یکی از عمو ها همیشه هراسان به همه می گفت حرفش سم است و کشنده و دیگران با این نقل قول زخم زبانم می زدند، همیشه ساده پا پیش می گذارم اما بارها به خاطر حرف هایم مواخذه ی حضوری و غیرحضوری شده ام و یک بار هم به خاطر اینکه یکی همکلاسی حرفم را به مدیر مدرسه انتقال داده بود از مدرسه اخراج شدم و آقای رییس غیر مستقیم وقتی پرونده ام را زیر بغل پدرم گذاشت تیکه پراند که تا توباشی برای بیت المال صاحب سازی نکنی ؛ تا تو باشی که بفهمی به تو مربوط نیست که من دست نادرست در بیت ال... نمی دانم چی چی می برم یا نه .
همیشه دوست دارم خودم باشم. خود خود واقعی ام ؛ اما این حکایت ،این روزها عجیب بلای جانم شده است . این بار دلم می خواهد توی مخاطب ، ناشناس بخوانی ام که دیگر دوستم نشوی چرا که هراس دارم از دوستی و دوست داشتن های این روزها. همان روزهایی که نصرت رحمانی برایش سروده : "ای دوست این روزها باهرکه دوست می شوم احساس می کند آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است" .
من از خیانت نمی ترسم ، من از اینکه انبوه هزار باره ی غم حریم و حرمت خود را از دست بدهد ... .
"محمود کوماس جودکی"
هفدهم فروردین ماه سال یکهزار و سیصدو نود و دو
خرم آباد
برچسب:
نویسنده: مریم یوسفی